همیشه پای یک داستان در میان است . بخش دوم ( مثالهای واقعی و خیالی)

در این پست چند داستان واقعی و غیر واقعی رو خدمتتون عرض می کنم تا بهتر و دقیقتر به این نکته پی ببرید که رفتار والدین ( میراث خانوادگی) و اتفاقاتی که در اوایل  دوران زندگیمون برایمون اتفاق میوفته به چه شکلی روی رفتار فعلیمون تاثیر می گذاره.

 

داستان اول: ( غیر واقعی)

یه روز یه آقائی متوجه میشه که همسرش وقتی میخواد استیک درست کنه سر و ته استیک ها رو می زنه و بعد اونها رو داخل ماهیتابه میندازه. وقتی مرد علت این رفتار رو از همسرش جویا میشه همسرش در جواب میگه که مادرم به این شکل استیک رو درست می کنه! این آقا میره پیش مادر زنش . مادر زن این آقا  هم میگه مادرم به این شکل استیک درست میکنه! از اونجائی که مرد داستان ما پشتکار قوی داشته میره پیش مادر بزرگ خانومش و همون سئوال رو از مادر بزرگ همسرش می پرسه. مادر بزرگ هم  ماهیتابش رو به مرد نشون می ده و میگه : چون ماهیتابه من کوچک هست و استیک بصورت کامل داخل ماهیتابه جا نمیشه من سر و ته استیک ها رو می زنم!!!

 

هدف از بیان این داستان اشاره به دو نکته خیلی مهم هست:

اول اینکه میراث خانوادگی به چه شکلی ممکنه از دو نسل قبلتر به ما به ارث برسه. نکته دوم از نکته ی اول اهمیتش بیشتره پس لطفا با دقت بیشتری مطالعه بفرمائید! همونطوری که این داستان به درستی میگه ما در بیشتر مواقع کمترین تحقیق رو در مورد درستی میراث خانودگیمون به عمل میاریم. و این نکته فوق العاده مهمه ! اگه مادرمون مدام در کودکی بهمون تلقین کنه تو نمی تونی ... ما هم کم کم قبول می کنیم که ناتوانیم و نقطه ضعف احساسی تردید به خود در درونمون شکل می گیره .اگه مادرمون سر و ته استیک رو بزنه حتما این کار تنها راه درست کردن استیک هست ! اگه پدرمون مادرمون رو کتک می زنه ، خب حتما این برای زندگی مشترک لازمه!!!عصبانی

این اصل فوق العاده مهم رو در ذهنتون داشته باشید که :

ما در اویل زندگیمون اعتماد فوق العاده ای به والدینمون دایم. اگه اونها بگن فلان مسئله  درسته ما هم میگیم درسته! اگه اونها بگن فلان مسئله غلطه خب حتما غلطه! اگه اونها بگن توی اتاق لولو هست پس حتما هست! و ما اون موقع از چیزی می ترسیم که وجود خارجی نداره ، لولو! چندتا از این لولو ها رو با اشکال و اسامی مختلف والدینتون در ذهنتون کاشتن؟! 

                                             ببین عزیز من!

                        از کجا می دونی میراث خانوادگیت درسته؟!  متفکر

 داستان دکتر سو داستان یادتون هست؟ ایشون از سگ می ترسید. چرا؟ چون مادرش می ترسید! چه دلیل قانع کننده ای!

داستان دوم : ( واقعی) 

یه مرد 65 ساله رو در مشهد به جرم آزار و اذیت جنسی دختر بچه ها دستگیر می کنن. وقتی ازش می پرسن که چرا این عمل زشت رو انجام دادی میگه : در نوجوانی کارگر ساختمون بودم و در مواقع استراحت با دو پسر جوان تنها استراحت می کردم. این دو کارگر جوان چندبار به من تجاوز کردن . من هم تصمیم گرفتم ،  روزی از جامعه انتقام بگیرم و اینکار رو انجام دادم!

 

هدف از بیان این داستان ذکر این اصل مهم هست که :

اگر گره های ذهنیمون رو باز نکنیم ، اگه تکلیف خودمون رو با اتفاقات بد زندگیمون مشخص نکنیم حتی اگر 65 سالمون هم که بشه باز هم ممکنه به واسطه ی تاثیری که این اتفاقات بد روی ذهن و به تبع اون روی رفتارمون می گذاره کارهای نابخردانه انجام بدیم و حتی بدتر از یک کودک فکر و رفتار کنیم!

 

داستان سوم: ( واقعی)

داستان سوم مربوط به پسری میشه که پدرش شدیدا کتکش میزده هم اونو و هم مادرش رو . پدر این پسر بچه به اشکال مختلف پسرش رو تحقیر می کرده مثلا در بعضی از مواقع به همون اسم یا آوائی که سگ خانواده رو صدا میزده پسرش رو صدا می زده! شما این پسر بچه رو خوب میشناسید! چه کسی آدولف هیتلر رو نمیشناسه؟!!! چه کسی نمی دونه که این پسر بچه با میراث خانوادگیش چند میلیون انسان رو به کام مرگ فرستاد!!! ( منبع داستان هیتلر : دیکتاتورها بیمارند )

 

داستان چهارم ( خیلی واقعی!) 

چند هفته پیش پدر گرامی برای انجام یک عمل جراحی یک شبانه روز در بیمارستان بستری شدن. قرار شد که بنده از شب تا صبح همراهشون باشم. قبل از اینکه برم بیمارستان از طرف اطرافیانم متوجه شدم که در تخت کناری پدرم پسر بچه نوجوونی بستری شده و علت بستری شدنش هم این بود که چون این نوجوون فرد وسواسی بوده در مواقع لزوم در استفاده از سرویسهای بهداشتی عمومی اکراه داشته و در نتیجه ( عذر می خوام) مجاری ادراریش دچار مشکل شده و بخاطر این مشکل چند بار عمل کرده. وقتی رفتم بیمارستان متوجه شدم که مادر این پسر نوجوون قراره تا صبح همراهش باشه. 

همونطوری که قبلا خدمتتون عرض کردم ما الگوهای رفتاری و فکریمون رو از والدینمون ( بیشتر مادرمون) به ارث می بریم . در بیمارستان خواستم ببینم این دیدگاه نظری چقدر به واقعیت نزدیکه.

در مدت زمانی که در بیمارستان بودم مادر این پسر بچه از شب تا صبح بیش از ده بار دستش رو در دستشوری که داخل اتاق بود شست! وقتی لیوانی رو میشست باید اونقدر میشستش که صدای تمیزی بده!!!

ببینید دوستان!

این مادر با بچش چه کرده! بعد همین مادر نیمه شب برای سلامتی بچش دعا می خوند و گریه می کرد! ولی اطلاع نداشت که بیماری بچش از رفتار اشتباه خودشه! اون مادر نیت بدی نداشت ولی فقط و فقط از یکی از اصول مهمی که در یکی از پستهای باشگاه مجازی مطرح شده ، خبر نداشت! این اصل هم اینه:

شاید جالب باشد که بدانید که اغلب تاثیر نامحسوس و ناآشکار والدین است که در افکار ، احساسات و باورهای و رفتارهای ما تجلی می یابد.

 وقتی رفتار نامحسوس شما روی فرزندتون  تاثیر می گذاره  ( مثل ترس از سگ که مادر دکتر سو داشت ) رفتار محسوس و آشکار شما ( مثل وسواس فکری و عملی که مادر اون پسر بچه داشت ) روی رفتار بچه هاتون تاثیر نمی گذاره؟!!!

بله! اون خانوم از همین یک اصل ناقابل خبر نداشت! و این بی اطلاعیش باعث شد ضربه بدی رو به فرزندش بزنه با میراث خانوادگی بدی که به فرزندش منتقل کرد. این ضررها به همینجا ختم نمیشه ! اون پسر بچه سه بار عمل کرد . این ضربه به اقتصاد خانواده نیست؟! اینکه اعضای خانواده بخاطر مشکلی که یکی از اعضا پیدا کرده ، غمگین و ناراحت میشن ، این ضربه به سلامت روان خانواده نیست؟! اگر یکی از بچه ها سر بلند کنه بخاطر اینکه معتقده خانواده همه ی هم و غم خودش رو روی همون پسر چه گذاشته و اونها رو نادیده گرفته و به واسطه این باور در جامعه مرتکب رفتار ضد اجتماعی بشه ، این ضربه به سلامت روانی جامعه نیست؟ اگر همین بچه فردا ازدواج کنه و وقتی احساس کنه از طرف همسرش نادیده گرفته ده و عقده های گذشتش دوباره سر باز کنه و زنش رو کتک بزنه ، این ضربه به روح و جسم فرد دیگر نیست؟ اگر فردا همین زن و شوهر طلاق بگیرن هزینش برای جامعه چقدره؟! 

این پسر بچه ای که بستری شده بود فکر می کرد رفتار وسواسی حتما خوبه که مادرش انجام میده ، بنابراین انجامش می داد ! ( اصل داستان اول. استیک.) . و اگر با وسواسش مقابله نکنه نه تنها بیماریش خوب نمیشه بلکه هم بیماریش و هم وسواسش تا آخر عمر اذیتش می کنه. ( اصل داستان دوم.مرد 65 ساله ) . همچنین اگر این میراث خانوادگی حذف نشه نسلهای بعدی هم دچار خسارت میشن ( مثل بچه های اون آقا پسر) و حتی  دیگران هم دچار خسارت میشن ( اصل داستان سوم .هیتلر ) بنابراین هیچ وقت نگید از ما گذشته اگر میراث خانوادگی منفی دارید باید برای حذفش در رفتار خودتون اقدام کنید چون حتی رفتار نامحسوس شما روی بچتون تاثیر می گذاره ( اصل داستان چهارم. کلید واژه این داستان چی میشه؟! )

 

عنوان پست بعدی:

ذهنتان را دوباره برنامه ریزی کنید؟

 بله دوستان من! این یک واقعیت هست که شما می تونید ذهنتون رو دوباره برنامه ریزی کنید. ممکنه بعد از مطالعه مطالب این پست و پستهای قبلی ناراحت یا مضطرب شده باشید ولی بدونید که من برای زدودن نگرانی ها و اضطرابها ، افسردگیها و خشمها به دنیای مجازی اومدم! 

در پست بعدی خبرهای خیلی خیلی خوبی براتون دارم! 

 

 * چند روز پیش وسیله ای رو بی هوا بلند کردم و  کمرم گرفت. مثه پیر مردها راه می رم!!!یکی از علتهائی که باشگاه مجازی دیر به روز شد همین علت بود.البته خدا شکر در حال بهبودی هست. وقتی برگشتم به کامنت هاتون جواب می دم و به وبلاگ هاتون سر می زنم.

 

/ 4 نظر / 9 بازدید
نازنین مریم

مثلا من با یکسری اخلاقا دارم وقتی بچه دار شم بچه ام اون رفتارا رو میبینه تاثیر میپذیره ..یعنی باید ترک کرد؟؟از کجا بدونیم کدوم رفتارمون خوبه یا بد؟ من و خواهرم 14 ماه با هم اختلاف سنی داشتیم واسه همین وقتی بچه بودیم میرفتیم مهمونی اگه شیطنت میکردیم تو راه برگشت به خونه والدین میگفتن پرونده تون سیاهست و ما رو تنبیه میکردن کم کم این رفتار برامون جا افتاد در مهمونی جایی نباید اذیت کنیم و باید مثل دو تا خانم بشینیم .همیشه هم مادرم با افتخار گفته بچه های من تو مهمونی ساکت و خانوم بودن همه اذیتاشون تو خونه ست..حالا که 25 ساله هستم بازم تو جمع ساکت و کم حرفم .

ترنم

من تازه با سایتتون آشنا شدم. و از خوندن مطالبش لذت بردم. چون خیلی هاش در مورد من صادقه. مثلا همین موضوع. یا باجگیری عاطفی. و اینا در حالیه که همه من رو به عنوان یه آدم موفق ، خانم ، همه چیزدون و ... می دونن. ولی می دونم خیلی ایرادها دارم که باید درست بشن و خودم ازشون زجر کشیدم و تو یه مقاطعی برام موجب افسردگی شدن و حتی تو یه مقطع باعث حمله اضطراب شد. الان واقعا دلم میخواد هم خودم به یه تعادل برسم . هم اگر در آینده بچه ای داشتم این مشکلات رو نداشته باشه. بیشتر تغییر کردن این که بدونی چیا رو باید تغییر بدی سخته. مثلا من می دونم تا حدی وسواس دارم و هر دفعه یه جور . گاهی با خودم میگم این فکر وسواسه یا نه. ونمی تونم تشخیص بدم. انقدر باهاش زندگی کردم که تشخیصش برام مشکله. در عین حال مثل این خانم هم نیست که دیگران متوجهش بشن ولی خودم رو اذیت کرده. و خیلی ایرادات دیگه دیگه.

سما

آقای بهبود سلام فقط می خواستم ازتون بابت اینهمه دلسوزی و اهمیت به سلامت روانی و شادی دیگران تشکر کنم و از خدا بخوام که انسان هایی مثل شما رو برای بقیه نگه داره. باز هم ممنونم.

نیکو

خدا سلامتی بده آقای فکرآزاد عزیز. پست جالبی بود. از همه بهتر حال و هوایی بود که بعد از مدتها از پاگذاشتن به وبلاگتون پیدا کردم. عالی عالی. همیشه خوب باشید انشالله. ممنون بابت همه چیز.