به باشگاه مجازی پرورش عضلات هیجانی خوش آمدید

به دانش روان را توانگر کنید .فردوسی

سفر نامه!
ساعت ٦:٤۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

لطفا یک دقیقه اجازه بدید!

ببخشید منتظر مونید! خواستم ببینم سالم رسیدم یا نه؟!خوشبختانه سالمم!

یکی از دوستان گرامی از بنده خواستن که خاطرات خودم رو از سفر بنویسم.حقیقت اینه که ساعت 7 صبح به تهران رسیدم و ساعت 18:30 همون روز از تهران خارج شدم.برای همین خاطره نویسی یکم سخت به نظر می رسه، البته این دوست گرامی حق دارن چون اطلاع نداشتن که بنده چه مدتی در تهران بودم.

ببینم از اول تا آخر این سفر کوتاه چی به ذهنم میرسه همونها رو البته بصورت پراکنده می نویسم.

سفر کوتاه ما اینطوری بود:

-موقع رفتن دوتا همسفر خوب داشتیم یکی مشهدی یکی بچه تهرون!(ببخشید اگه یه مقدار لهجم تهرونی شده!)

-بچه ی تهرون که مدام سرش توی مبایلش بود.ولی این همشهری خودمون خوش مشرب تر بود.بهش گفتم شما چای می خوری؟گفت کارمند به چای زنده ست.ازم پرسید:شما کارمندی؟گفتم نه.با خودم گفتم این بنده خدا فکر می کنه به همین راحتی می تونه بفهمه که ما خوشه ی چند هستیم! 

-با برادر گرامی داشتم صحبت می کردم.یهو متوجه شدم یکی از همسفرهای گرامی به اون یکی دیگه گفت قطار ایمن تره.گفتم بله قطار ایمن تره خوبیش اینه که سقوط نمی کنه!ولی می دونید که چند روز پیش یکی از ریل خارج شد.جفتشون گفتن آره خبر دار شدیم.بهشون گفتم کاشکی به این مسئول واگن می گفتیم بره به راننده ی قطار بگه ما برای رسیدن به تهران عجله نداریم ها!بهشون بگید آروم برن.همشون خندیدن(علت خارج شدن قطار مشهد به تهران سرعت بالای قرار بود)

-مسئول واگن اومد لوازم چای رو ببره.بهش گفتم هوای این کابین خفست.دستش رو زد به لباسم(یعنی لباست ضخیمه!)بهش گفتم:گفتم هوا خفست نگفتم هواگرمه این دوتا با هم فرق نداره(با لحن شوخی)هنوز به این سئوال جواب نداده بود که برادر گرامی به همراه همسفران گرامی یک صدا گفتن که این واگن و کوپه چقدر سرو صدا داره؟اون آقا هم در جواب گفت خدا رو شکر کنید که اول یا آخر واگن نیستین چون اونجا سر و صدا بیشتره!حالت هیجانی بنده:بهت!وقتی که رفت برادر گرامی گفت:آقایون خوب فرهنگ خدا رو شکر کنید رو بین مردم جا انداختن!من هم حدیث  امام علی (ع)رو به ایشون گفتم که می فرمایند:مردم به دولتمردان خودشون شبیه تر هستن تا به پدرانشون.حالت هیجانی برادر گرامی تفکر عمیق!

-موقع خواب چراغ روشن داخل راهروی واگن نمی زاشت برادر و همسفر مشهدی گرامی که در طبقه ی اول بودن بخوابن.برادر گرامی اعتراض کرد همسفر گرامی هم رفت پیش مسئول کوپه که مسئله رو حل کنه.برگشت و اومد گفت که مسئول کوپه گفته چون اون چراغ وسطه واگنه خاموشش نمی کنیم.منم گفتم نگفت بهت برو خدا رو شکر کن که جای دیگه ی قطار نیستین؟!همه خندیدن جز همسفر تهرانی گرامی چون ایشون دراز کشیده بود و داشت به آهنگ های توی گوشیش گوش می داد.

-اول صبح رفتیم متروی تهران. هرچی منتظر شدیم دیدیم اونقدر شلوغه که ما اصلا جا نمی شیم!برادر گرامی گفت: بیا با تاکسی بریم. گفتم:یه مقدار دیگه منتظر بمونیم..... ولی باز هم شلوغی.آخر سر با تاکسی رفتیم.

-چند جا واستادم ببینم ماهان با کمریش از جلومون رد می شه که ما رو تا یه جایی برسونه!؟دیدم فایده ای نداره!کمری دیدم ولی ماهان رو ندیدم!

-نزدیکای برگشتن از تهران بود زنگ زدم به دوست گرامی آقای حسین بشیر.بهش گفتم تهرانم.گفت کجایی؟ گفتم فلکه ی فلسطین.با خنده گفت: داداش اینجا بهش می گن میدون!خجالت

*آقای حسین بشیر در مشهد با بنده هم خدمتی بودن.ما با همدیگه همزمان از تمامیت عرضی و طولی کشور پاسداری می کردیم.

-موقع برگشتن توی تهران برادر گرامی مکانی رو نشون داد و گفت فکر می کنی اینجا چیه؟گفتم چیه؟گفت فرهنگستان هنر.(باز اون عصبانیت زمان مترو اومد سراغم)

-خاطره ی خاصی از برگشتن در بایگانی موجود نمی باشد!جز اینکه موقع برگشتن خیلی خسته بودم.

الان هم که در خدمت شما هستم!

از همه ی شما دوستان خوبم بابت کامنتهای پر محبتی که در این چند روز برای بنده نوشتید صمیمانه سپاسگزارم.امیدوارم که بتونم محبتهای شما رو جبران کنم.شما خیلی خیلی مهربان هستید. از شما عذرخواهی می کنم که نتونستم بعضی از درخواست هاتون رو پاسخگو باشم متاسفانه همونطوری که عرض کردم با محدودیت زمانی مواجه بودم.

آرزوی موفقیت برای شما دوستان خوبم.

                                                                                       ارادتمند: بهبود فکرآزاد