به باشگاه مجازی پرورش عضلات هیجانی خوش آمدید

به دانش روان را توانگر کنید .فردوسی

فقدان
ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ شهریور ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: عشق و فقدان

            هوش را بگذار آنگه هوش دار

            گوش را بربند آنگه گوش دار

                                                       مولوی

منظور مولوی از هوش را بگذار و گوش را بربند اینه که یه مقدار به القا های ذهنیت بی توجه باش و بعد گوش کن ببین چی می خوایم بهت بگیم!

-شوپنهاور:(فیلسوف)

 وقتی حادثه ای ناگوار اتفاق میافتد و دیگر برگشت ناپذیر بود،جایز نیست که حتی یکبار بیاندیشیم ،که ممکن بود بجای آن اتفاق دیگری بیفتد،بخصوص نباید در این باره فکر کنیم که چگونه می توانستیم مانع آن شویم،زیرا این افکار رنج ما را افزایش می دهد به طوری که موجب خود آزاری میشود.بهتر است از نمونه داود نبی پیروی کنیم که تا وقتی پسرش بیمار بود برای بهبودیش به درگاه خدا دعا و نیایش می کرد،اما هنگامی که پسرش مرد ،بشکنی زد و دیگر در این باره فکر نکرد.

 

با احتیاط به ادامه مطلب مراجعه بفرمائید!


  در پست قبلی خدمتتون عرض کردم که وقتی افراد خودشون رو در روابط عاشقانه می بینن ذهنشون پر میشه از تفکرات مثبت غیر واقع بینانه که حالت های مثبت هیجانی رو درشون بوجود میاره.متاسفانه ما به اشتباه وجود این حالتهای مثبت هیجانی رو به معشوقمون نسبت می دیم و از این مهم غافل هستیم که این ما هستیم که با معنائی که به رابطه عاشقانمون دادیم حالت های مثبت هیجانی رو در خودمون بوجود آوردیم.

 

گابریل گارسیا مارکز به زیبائی به این نکته اشاره می کنه:

دوستت دارم نه بخاطر شخصیتت،بلکه به خاطر شخصیتی که من هنگام با تو بودن پیدا می کنم.

پس این باورها ی ما در مورد خودمون هست که عشق رو برامون لذتبخش می کنه نه اون شخصی که عاشقش شدیم!نه کارآمدیش!نه زیبائیش و نه هر چیز دیگری...

با این مقدمه وارد بحث فقدان میشیم:

یک سئوال اساسی از شمائی که فقدان رو تجربه کردی می پرسم:

آیا تمام باورهائی که در زمان عاشق شدن به ذهنتون خطور می کرد واقعیت داشت؟

جواب شما به این سئوال قطعا منفی هست.اگر مثبت بود که فقدان رو تجربه نمی کردین!به عنوان مثال فکر می کردین با شخص مقابلتون ازدواج می کنین، آیا ازدواج کردین؟!

این سئوال رو ازت پرسیدم که این رو بگم:

همونطوری که در دوره ای که عاشق بودی بعضی از افکارت نامعقول و غیر واقعی بود بخش خیلی زیادی از افکاری که الان بواسطه فقدان به ذهنت خطور می کنه هم غیر واقعی هست.باورهائی که در مورد خودت،آیندت و یا زندگی داری.

                      چرا داری از یک سوراخ دوبار گزیده می شی؟!

اسیر بازیهای ذهنت نشو.چرا به فکر کردن خودت یه مقدار فکر نمی کنی؟وقتی عاشق بودی می رفتی موسیقی شاد گوش می دادی اینکار شادیت رو دو چندان می کرد و همچنین ریشه افکار نامعقولت رو در ذهنت قوی تر.الان هم که فقدان رو تجربه کردی داری عکس اون قضیه عمل می کنی با گوش دادن به موسیقی غم انگیز حال خودت رو بدتر می کنی و با نشخوار باورهای خودمخرب حالت های منفی هیجانیت رو در خودت موندگارتر می کنی!

دقت کن!

ببین چی رو داری با چی عوض می کنی؟این روز هائی که داره می گذره عمر شماست.زندگی شما یک کل هست و مسئله فقدان جزءی از زندگ شماست.شما کل رو داری فدای جزء می کنی؟!چی رو داری با چی عوض می کنی؟!

هر چه بینی در جهان ،دارد عوض                   از عوض، تو را حاصل غرض

بی عوض دانی چه باشد در جهان؟                 عمر باشد عمر،قدر آن بدان

 

می پرسی چکار کنم؟

اول به پیشنهاد شوپنهاور خوب گوش کن:

 در مقابل حقیقت زانو بزن و مثل یک انسان عاقل و بالغ بپذیر چیزی رو که نمی تونی تغییرش بدی.

بعضی از رویدادهای زنگی رو خودمون می سازیم.مثه زمانی که من با خانواده خودم به شمال سفر کردیم.یا شما یه رابطه عاشقانه رو شروع کردی.

مسئله اینه که بعضی از رویدادهای زندگی در کنترل مانیست.مثه زمانی که شما فقدان رو تجربه کردین یا وقتی که ما یکی از اعضای خانواده خودمون رو در یک تصادف رانندگی از دست دادیم.ما در مقابل این رویدادهای تلخی که بهمون تحمیل میشه چیکار می تونیم بکنیم ، جز پذیرش؟

 دوم تکلیف خودت رو با افکارت مشخص کن:

باز هم شوپنهاور:

زخم هائی که از درون بر سعادت ما وارد می شود،بسیار عمیق تر از زخم هائی است که از بیرون می رسند.

یه روزی یک نفر شما رو ترک می کنه و شما فقدان رو تجربه می کنی.این تجربه درد آوری هست که یک بار برای شما اتفاق افتاده ولی شما اصل اول رو نادیده می گیری نمی خوای شرایط رو بپذیری و با این کار مدام به افکار خود مخربت میدون میدی یا انزواطلب می شی و از اجتماع و گروه فاصله می گیری و با این انتخاب های بد زخمهای روحیت رو مدام تازه می کنی.تو با این کارت بیشتر داری به خودت بدی می کنی تا اون کسی که ترکت کرده!

با کمک ابزارهائ شناسائی باورهای مخرب افکار منفیت رو شناسایی کن وبرای از بین بردنشون آماده شو!

  تا با افکار خود مخربت در نیوفتی و از بین نبریشون به خوشبختی نمی رسی ، چون به حقیقت نمی رسی و تا زمانی که به حقیقت نرسی نمی تونی به زندگی برگردی.به قول مولوی:

                                از درون خویش این آوازها

                               منع کن تا کشف گردد رازها

نکته مهم:

تا مطمئن نشدید که گام اول و دوم رو درست طی کردید هرگز وارد مرحله سوم نشید.شما می تونید به کمک یک درمانگر یا انجام تمرینات معرفی شده در باشگاه مجازی گام اول و دوم رو به درستی طی کنید.

گام سوم-یک رابطه عاشقانه دیگه رو شروع کن:

حافظ:

رسیده مژده که ایام غم نخواهد ماند           چنان نماند،چنین نیز نخواهد ماند

باز دوباره در اینجا افکار مخرب میاد سراغت و مانع میشه این اقدام معقول و درست رو انجام بدی.افکاری خودمخرب و نامعقولی مثه:

-نباید با کسی رابطه عاشقانه برقرار کنم چون این غیر اخلاقی که با کسی باشم ولی ذهن پیش شخص دیگه ای باشه!

یا تفکراتی که جزء رو به کل تعمیم میده:

-به جنس مقابل دیگه اعتماد ندارم.

(مگه شما با چند نفر از جنس مقابل آشنا شدی؟این تعدادی که گفتی در مقابل تعداد جمعیت جنس مخالفی که در شهر شماست چقدره؟!!!به اشتباه این تفکر پی بردی؟)

الان تجربه شما بیشتر از گذشته شده ،از تجربیاتت در ارتباط جدید استفاده کن.

در اینجا لازم می دونم که به مسئله مهمی اشاره کنم:

اکثر جوانهای ما ازدواج کردن به سبک قدیمی رو نمی پسندن.منظورم همون مراسم قدیمی خواستگاری هست.بر این اساس سعی می کنن قبل از انجام مراسم رسمی خواستگاری مدتی رو با شخصی که در نظر دارن در ارتباط باشن تا همدیگه رو بیشتر بشناسن.من به شخصه از این روش اگر زیر نظر والدین دو طرف باشه به شدت حمایت می کنم.اون نکته ای مهمی  که می خوام بهش اشاره کنم اینه که:

متاسفانه اکثر جوانان ما که به این شیوه رفتار می کنن یه اشتباه خیلی بزرگ مرتکب میشن.بجای اینکه از ارتباط جهت شناختن فرد مقابل استفاده کنن شروع می کنن به قول خودشون لاو ترکوندن! این یعنی چی؟این یعنی اینکه این جوون هدف رو گم کرده.

   هدف از ارتباط قبل از ازدواج آشنائی هست نه عاشق شدن.

عاشق شدن برای بعد از ازدواجه.بعد از ازدواج اونقدر برای هم لاو بترکونید که خسته بشید!

اگر شما از هدف ارزشمندتون-آشنائی قبل از ازدواج-روی بر نگردونید و معیار عملتون قرار بدید دیگه بخاطر اینکه شخص مقابل جواب منفی بهتون داده ناراحت نمی شین.دیگه دچار افسردگی نمی شی.آسیب نمی بینی.با خودت می گی "ما به درد هم نمی خوردیم"."الان به این نتیجه برسیم که مناسب هم نیستیم بهتر از اینه که فردا با دوتا بچه به این نتیجه برسیم".در اینجا شما داری درست فکر می کنی.در اینجا می تونیم بگیم که عشق شما عاقلانه بوده.

ولی متاسفانه همونطوری که عرض کردم جوونها بجای ایجاد شناخت از هم بجای اینکه با کمک یک مشاور بتونن همدیگر رو بیشتر بشناسن باهمدیگه می رن سینما یا دست همدیگه رو می گرن و به هم حرف های عاشقانه می زنن و....در این حالته که وقتی فرد بهتون جواب منفی می ده به هم می ریزید.ممکنه شما بگید دست خودم نبود عاشق شدم.در اینجا ما می گیم بنابراین عشق شما ظاهرش عشق عاقلانه بوده بلکه در بطنش عشق آتشین و هوس آلود وجود داشته.من به این عشق می گم عشق هورمونی شما شما بر اساس هورمونها و ژنهای بقاتون رفتار کردین این اسمش عشق نیست.

سخن پایانی:

 یه چیزی می خوام بهتون بگم لطفا به کسی نگید!موقعی که جوون تر بودم من هم فقدان و طرد شدن رو تجربه کردم فکر کنم 6 سال پیش.پس من در عمل می دونم که چقدر طرد شدن دردآور هست و اینکه چه چیزی واقعی و چه چیزی غیر واقعی هست.

من به تجربه دیدم که افکارم چقدر نامعقول بود.من واقعا با اون فرد خوشبخت نمی شدم.و هر چقدر اطلاعاتم بیشتر میشه به این حرفم یقین پدا می کنم.ولی اون موقع چنان در سیطره افکار منفی و هیجانات منفی بودم که این مسائل رو قبول نمی کردم.فکر می کردم دنیا یعنی اون و اون یعنی دنیا!خیلی وقته که دارم به حماقت گذشتم می خندم.

اما در مورد سبک های ازدواج:

به پیرامون خودم نگاه می کنم،افرادی رو می بینم که به عشق اولشون نرسیدن گریه و زاری کردن بعد با یک نفر دیگه ازدواج کردن الان بچه دارن و خوشبختن به سبک سنتی هم ازدواج کردن.همچنین آدمهائی رو میشناسم به سبک جدید ازدواج کردن با کسی که دوست پسرشون بود و الان بچه هم دارن ولی در به درن. بد بختن.این افراد رو پیرامون خودتون نمی بینید؟بنابراین مراقب دیدگاه های کلی نگرانه یا به عبارتی تعمیم افراطی باشید.باورهاتون رو قبل از باور کردن راستی آزمائی بکنید.بنابراین این درست نیست که بگیم سبک قدیمی کاملا اشتباست یا سبک جدید کاملا درسته و یا برعکس. 

سخن بزرگان:

-گر جهانی ز دست تو برود مخور اندوه که آن چیزی نیست

 عالمی نیز اگر بدست آری هم مشو شادمان که چیزی نیست

بد و نیک جهان چو در گذر است، در گذر از جهان که چیزی نیست

- سقراط:

به یاد داشته باش که هیچ یک از مسائل انسانی ماندگار نیست.لذا در کامیابی از غرور بیجا و در مصیبت از اندوه بیجا بپرهیز

-امام علی (ع):

هر چیزی را آغاز و پایانیست.

-حضرت محمد (ص):

هیچ اندوهی نیست که زدوده نشود.

 -غم مخور شاد بزی،زآنکه جهان در گذر است

-دکتر شریعتی:

 حوادث انسانها را متعالی و آدم ها را متلاشی می کند.

مولوی:

            آنچه را گنجش توهم می کنی

            زآن توهم گنج را گم می کنی

در زندگیت هیچ چیز رو بالاتر از خودت قرار نده و همیشه یادت باشه زندگی کوتاه و برگشت ناپذیر هست راهیه که همه ما فقط یکبار اون رو طی می کنیم یک راه یک طرفه و بدون بازگشت.